TG Telegram Group & Channel
Channel: یک حقوقی در نیویورک
Back to Bottom
سید محسن روحانی
@ISU_SLA
در این هم صحبتی اینستاگرامی با عزیزان انجمن علمی دانشکده حقوق دانشگاه امام صادق علیه السلام @ISU_SLA به موارد زیر اشاره شد:
۱- جایگاه رشته حقوق-قیاس کامن لا و سیویل لا- نهضت ترجمه
۲- فعالیتهای جانبی یک دانشجوی حقوق
۳- نحوه یادگیری و‌میزان تخصص لازم در دانش زبانی
۴- مقایسه مدرک دکتری و کارشناسی ارشد؟ کدام‌گرایش؟
۵- آزمون وکالت در ایالات متحده-مفهوم شأنیت و مقایسه‌ی کانون وکلا و مرکز وکلا-سهمیه های موجود در آزمون های تخصصی
۶- قیاس نگاه تکنیکال و نظری در سیستم حقوقی ایالات متحده
۷- پیوند حقوق و تکنولوژی؟ نحوه دسترسی به منابع دست اول و مباحث روز رشته حقوق برای مخاطب ایرانی؟
۸- دانشکده های حقوق در اروپا یا آمریکا؟ مشوق های نهادهای حقوقی و کانون های وکالت برای بازگشت وکلای دارای پروانه وکالت از ایالات متحده به کشورشان؟
۹- مقایسه تجربه زندگی دانشجویی در دانشگاه امام صادق علیه السلام و چهار دانشگاه در ایالات متحده؟
۱۰- مفهوم و وظیفه دانشجویی و استادی رشته حقوق در دو کشور؟
@mohsenrowhani
لطفا نظرات خود را از طریق اینستاگرام بنده به آدرس زیر به اطلاعم برسانید:
https://instagram.com/mohsenrowhani
دیروز از سر هوس شکمی و پس از پخت کباب کوبیده در آپارتمان، بواسطه دود ناشی از ترکیب گوشت گوسفندی و چربی و باقی محتویات، آژیر خطر مجتمع به صدا درآمد و بدون اغراق در کمتر از دو دقیقه، از صدای کوبیدن مشت و لگد به در، پریدم تا نشکسته اند درب را گشودندی و پنچ مرد دویست پوندی آتش نشان به داخل خانه ی چهل متری ام چنان هجومندیدند که از میزان گرخیدندگی به لکنت زبان افتادم!

گفتمشان: بخدا فقط کباب بود و‌ دو پره گوجه!

از پشت بیسیم مدام کد ایکس و ایگرگ اعلام میکردند و مشغول چک مشخصات من بودند:

عه سینگل جنتل من! یس!
رو به من کرد: واتس یور فمیلی؟
-روحانی
تا آمدم که فامیلی ام اسپل کنم، گفت: از صدقه سر اخبار اسپل این یکی رو خوب بلدم!

گفتند هودت را عوض کن، این نوع بوها هم بهترین کشاننده ی موش به خانه ات اند! الان هم که آژیر قرمز حمله موشها بدلیل کمبود غذای ناشی از قرنطینه به صدا در آمده، حسابی مراقب باش!

۲۰۲۰ جان مادرت زودتر تمام شو!
@mohsenrowhani
سی و سه سالگی

مسیرِ تا خانه را پیاده گز میکنم تا سهمی از واپسین بارانهای بهاریِ دمِ غروبی را از آنِ خود کنم. ماسک را تا زیرِ عینکم بالا برده‌ام. با هر دَم و بازدَمی شیشه‌هایش بخار میگیرد. همه چیز برای چند لحظه محو میشود و دوباره پیشِ چشمهایم جان میگیرد. نفسی عمیق لازم است تا مرا یک راستْ پرتاب کند به سالهای تقریباً دور و تورّق خودم در سی و دو سالِ گذشته. تصویرِ کودکی‌ام را میبینم. حیاطِ خانه‌مان، من و یک جوجه‌ی طلایی. دارم قربان صدقه‌اش میروم؛ اسمش را گذاشته بودم زردچوبه، خودم بزرگش کردم. این یک اتفاقِ بعید بود در آن ایامی که عمرِ جوجه‌ها به هفته نمیکشید. اما یک روز چشم باز کردم دیدم گربه‌ی محله‌مان، زرچوبه را بدونِ من گیر آورده و ... من ماندم با اولین دلتنگیِ کودکانه‌ام.
بخارِ نفسم از روی شیشه‌ میرود و تصویر واضح میشود. خیابانِ مَدیسُن است، خلوت، به سبکِ این روزهایِ مبتلاگونه‌ی منهتن. نفسِ بعدی و دوباره بخارِ روی شیشه! مادر نشسته بالای سرم. در تب میسوزم. دستش را روی پیشانی‌ام گذاشته. این بار او قربانْ صدقه‌ام میرود. مادرم نور است.
دوباره بخار بر شیشه مینشیند. مهدی، برادرِ بزرگترم را میبینم که دستِ رضای دردانه‌مان را گرفته و در نیمه شبِ شرجیِ اهواز به دنبالِ دندانپزشک میگردد تا دردِ رضا را نبیند. در دلم، قربان صدقه‌ی جفتشان میروم. برادرانم بهانه‌ی آرام گرفتن در ناآرامِ زندگیم هستند. بی‌جهت نیست که در خوبترینْ جای ِدلم مُقیمند.
خاطرات نفس میکشند. مادر را راضی کرده‌ام، مانده است پدر. دارد رانندگی میکند و من تمامِ مدت خیره‌ام به همان انگشتِ کوچکی که بزرگترین پناهِ دستهای کودکی‌ام بود. گفتم زود برمیگردم، خیلی زود. اولین بار بود که بغضش را
میدیدم و هجومِ ناگهانِ دلتنگی را. پدرم باران است.
همه چیز دوباره شفاف میشود. ماسک را دوباره بالا میبرم. اینبار در فرودگاهم. سعی میکنم بخندم، گریه‌هایم را گذاشته‌ام برای هواپیما. خوب به صورتِ مادر و پدر و مهدی و رضا نگاه میکنم. ثبتش میکنم برای لحظه‌های دلتنگی‌ام. آری ترکِ آغوششان حسرتِ جامانده به تقویم است.
رسیده‌ام دم درِ خانه‌ام در خیابان لِگزینگتن. میخواهم آخرین تصویرِ مه آلودِ قبل از ورود به سی و سه سالگی‌ام را ببینم. نفسِ بلندی میکشم. حالا بیشمار چهره می‌آیند مقابلِ چشمانم. تصویر ِهمه‌ی آنهایی که به من عشق داده‌اند و امید در دلم نشانده‌اند.
در را باز میکنم. سی و سه سالگی با حضور همه‌ی آنها که دوستشان دارم در قلبم آغاز میشود. چشمهایم را میبندم و شمع را در دلم اینبار با آرزو برای آنها فوت میکنم. عمرِتان پُرحاصل و به تندرستی...

https://www.instagram.com/p/CAxgWSmpvb7/?igshid=14wwkzv49xow5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سفید است، حقوق بشر خوانده، وکیل و دموکراتی دو آتشه:

دو روز نخست پس از انتشار فیلم میگفت: این وحشی گری پلیس علیه سیاه پوستان غیر قابل انکار است، مسبب همه اش ترامپ و نگاه نژاد پرستانه اش است. هفت ماه مانده تا کنده شدن شرش از سر این کشور.

امروز دوباره هم کلام شدیم. میگوید خدا را شکر کن که در نیویورک حمل و نگهداری اسلحه جرم است و سیاه پوستانمان با فرهنگ ترند و درس خوانده تر.
دو روز اول سفید پوست ها هم همراه سیاه پوست ها بودند، ولی بعد از این غارت ها و‌ وحشی گری ها، نفرت فزاینده ای در دل سفیدها نسبت به سیاهان در حال شکل گیریست، نفرتی که دست پلیس را باز میگذارد برای خشونت بیشتر، پلیسی که دیگر مسامحه با سیاهان را نباید بربتابد.
این دوازده درصد جمعیت سیاه پوست آمریکا، هر سه چهار سال بهانه ای می یابند برای غارت شهرها و کشتن همسایگان سفیدشان.
میگوید این همه نژاد آسیایی و هندی و اسپنیش که تحت تبعیضند، کدامشان را دیده ای که چنین حرکاتی انجام دهند؟

میگوید مخالف ترامپ بودم ولی ترامپ باید بماند تا ما را از شر این اقلیت وحشی نجات دهد.

میگویم ترامپ هم همین را میخواست، همراه شدن سفیدان دموکرات...

@mohsenrowhani
نامه‌ی سهراب سپهری به احمدرضا احمدی از نیویورک:
«احمدرضای عزیز، تنبلی هم حدی دارد. این را می‌دانم. ولی باور کن فکر تو هستم. و سپاسگزار نامه‌هایت. من به شدت در این شهر تنها مانده‌ام. آن هم در این شهر بی‌پرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنیده‌ام (چون پرنده‌ای نیست صدایش هم نیست). در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیک جیک؟ توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در این شهر گولاش می‌خورم. مثل اینکه تو دوست داشتی و برایت جانشین قورمه سبزی بود. الهام گولاش کمتر است. غصه نباید خورد. گولاش باید خورد، و راه رفت، و نگاه کرد به چیزهای سر راه. مثل بچه‌های دبستانی، که ضخامت زندگی‌شان بیشتر است. می‌دانی باید رفت به طرفِ و یا شروع کرد به. من گاهی شروع می‌کنم. ولی همیشه نمی‌شود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکرده‌ام. وقت می‌خواهد. عمر نوح هم بدک نیست. ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا یک چهارم قار قار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: «سه چهارم قناری را می‌شنوم.» می‌بینی، قانع‌تر شده‌ام. راست است که حجم قارقار بیشتر است ولی در عوض خاصیت آن کمتر است. مادرم می‌گفت قارقار برای بعضی از دردها خاصیت دارد.
من روزها نقاشی می‌کنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ خورد. این جا دودهای زبرتر و خالص‌تری هست، دودهای بادوام و آب‌نرو. در کوچه که راه می‌روی، گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه‌ات می‌نشیند و این تنها ملایمت این شهر است و گرنه آن جرثقیل که از پنجره اطاق پیداست، نمی‌تواند صمیمانه روی شانه کسی بنشیند. اصلاً برازنده جرثقیل نیست. اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی این شهر نمی‌شود نرم بود. و حیا کرد. و تهنیت گفت. نمی‌شود تربچه خورد. میان این ساختمان‌های سنگین، تربچه خوردن کار جلفی است. مثل اینکه بخواهی یک آسمان‌خراش را غلغلک بدهی. باید رسوم اینجا را شناخت. در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد. در این شهر نعناء پیدا می‌شود، ولی باید آن را صادقانه خورد. اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد. نباید فکر آدم روی زمین دراز بکشد. در این جا از روی سیمان به بالا برای فکر کردن مناسب‌تر است. و یا از فلز به آن طرف.

من نقاشی می‌کنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری‌های اینجا مورّب است. نقاشی از آن کارهاست. پوست آدم را می‌کَند. و تازه طلبکار است. ولی نباید به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می‌شود. من خیلی‌ها را دیده‌ام که به نقاشی سواری می‌دهند. باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر می‌کنم شعر مهربان‌تر است. ولی نباید زیاد خوش خیال بود. من خیلی‌ها را شناخته‌ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده‌اند. باید مواظب بود. من شب‌ها شعر می‌خوانم. هنوز ننوشته‌ام. خواهم نوشت.
من نقاشی می‌کنم. شعر می‌خوانم. و یکتایی می‌بینم. و گاه در خانه غذا می‌پزم. و ظرف می‌شویم. و انگشت خودم را می‌بُرم. و چند روز از نقاشی باز می‌مانم. غذایی که می‌پزم خوشمزه می‌شود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و یک قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد هم می‌گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر می‌فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت‌های دلپذیر.
...... و همین.»
نیویورک، سوم رمضان
سهراب سپهری
@mohsenrowhani
مراجع تقلید ایرانی، لبنانی

در مرکز اسلامی شیعیان نیویورک دیدمش. چند ماه قبل. نامش رضا، ملقب به حاج رضا بود. مردی تقریبا شصت ساله. با ریش سفیدی که می‌شد تارهای سیاهش را شمرد و سری تقریبا بدون مو مثل اغلب پدرهای وطنی در این سن و سال.
سر صحبتمان باز شد. او شروع کرد. گمانم این هم از نتایج معاشرت در این دیار است که مثل سابق، این، من نیستم که آغازگر اختلاطم.

کمی کنکاشم کرد و مختصرْ داستان زندگی ام را که شنید، با اشاره به تحصیلات مشابه دخترش در رشته حقوق بحث را ادامه داد. گفت: «دخترم دیگر حجاب نمی‌گذارد. چون در اغلب مصاحبه‌های شغلیِ شرکت‌های خصوصی رد می‌شد. مشاغل دولتی و دانشگاهی هم که حقوقشان بخور و‌ نمیر است. پس مجبور شد مرجع تقلیدش را عوض کند. یک امام لبنانی! لبنانی ها جهان دیده‌ترند. کشورشان تک دینی نیست. معنی عسر و حرج را هم بیشتر درک می‌کنند و البته مقتضیات زمان و مکان را. همین شد که با استفتا از مرجع تقلید جدیدش روسری را از سر برداشت و در اولین مصاحبه‌ی شغلی بعدی، پذیرفته شد. بماند که دیگر سنگینی نگاه آدم‌ها -که بواسطه حجابی که اینجا «لباس شهرت» است- را هم تحمل نمی‌کند.

در مقابلِ سخنش، ماجرای آن راننده لبنانی را برایش گفتم. همان‌که خواهرش مرجع تقلید خود را به یک ایرانی تغییر داده بود تا بتواند طلاق شرعی‌اش را از شوهر زندانی شده‌اش بگیرد. شوهری که در دادگاه‌های آمریکا گمانم به ۳۰ سال زندان به جرم انتقال سلاح به سوریه محکوم شده بود.
امام لبنانی با رد تقاضای طلاقش، گفته بود تا آزادی شوهرت باید بسوزی و بسازی! او هم شنیده بود که مراجع ایرانی، اسلام سیاسی اجتماعی را بهتر می‌شناسند پس با یک استفتاء چند جمله‌ای از یکی از مراجع عظام وطن به نتیجه دلخواهش رسید و طلاق شرعی خواهرش را به راحتی گرفت.

حاج رضا، دلیل این تفاوت نگاه را ترس مراجع تقلید ایرانی از عدم ‌مقبولیت اجتماعی و یا سلب مشروعیت‌شان توسط ‌جامعه تندروی مذهبی می‌دانست. اینکه در ایران، اسلام بیشتر نمود ظاهری دارد و با حجاب درهم تنیده است. پس هر سخنی ولو شرعی و عقلانی در تعارض با مفهوم آموخته شده‌ی حجاب، می‌تواند در تضاد با اصول اولیه‌ی حوزوی قلمداد شود و مرجعیت شخص را دچار خدشه‌ای جدی کند.

در ادامه پرسیدمش: زمانی که وطن بودی فکرش را میکردی که روزی دخترت یا همسرت حجاب بر سر نکنند؟
گفت: دخترم از هفت سالگی حجاب داشت. آنهم چادر! مادرش هم پوششی فوق مذهبی داشت. امروز هم صرفا حجاب، کنار گذاشته شده وگرنه ایمان و منش دختر و همسرم در همان حد است، حدی که «در زمان سفرهایم به ایران بیشتر نگران ایمانشان هستم تا زندگیمان در اینجا».

این از آن جملات تکراری بود! از آنها که خیلی از مذهبی ترین‌ها و علما و روحانیون و حتی آیت ا..های «پرشمار» ایرانی ساکن در آمریکا، در پاسخ به سوال «چرا به ایران برنمیگردید؟» بیانش میکنند:
حفظ ایمانمان در اینجا آسان تر است...

از حاج رضا که جدا شدم بیشتر از اینکه به سخنش در مورد تفاوت آراء مراجع تقلید فکر کنم، بدون هرگونه سوگیری مثبت یا منفی، به این فکر میکردم که چه می شود که انسانی که قریب به پنجاه و اندی سال از زندگی‌اش عجین شده با تعریفی از تشیع، با قرار گرفتن در جامعه‌ای چند مذهبی، تنها در عرض پنج سال مذهبش را باز تعریف میکند تا به قول خودش عقلانی تر شود...

سید محسن روحانی
@mohsenrowhani
یک حقوقی در نیویورک
مراجع تقلید ایرانی، لبنانی در مرکز اسلامی شیعیان نیویورک دیدمش. چند ماه قبل. نامش رضا، ملقب به حاج رضا بود. مردی تقریبا شصت ساله. با ریش سفیدی که می‌شد تارهای سیاهش را شمرد و سری تقریبا بدون مو مثل اغلب پدرهای وطنی در این سن و سال. سر صحبتمان باز شد. او شروع…
شاکی در دایرکت اینستا، پیام داده که یک روز زن نبودی که بفهمی حجاب چیست که حالا حاج رضای داستانت را قضاوت میکنی! حجاب در اینجا یعنی من مسلمانم و مسلمان بودن هم هنوز یادآور یازده سپتامبر است. میگوید بیا برویم به یک ساختمان دولتی تا ببینی با حجاب که باشی چطور بازرسی بدنی ات می کنند و یا در خیابان چطور انگشت نمای مردم میشوی حتی دانشجویان چطور از معاشرت با تو برحذرند، بعد به دختر حاجی نقد کن! که چرا حجابش را برداشته...

آن یکی پیام داده که سید این مرجع تقلید کدام است؟ بگو که کانورت کنیم مرجعمان را! البته آیت الله مکارم و حتی رهبری هم فتوای تقریبا مشابهی دارند ولی حدود و ثغورشان از تعریف اضطرار کمی پیچیده تر است. آیت الله جناتی هم ذبح اسلامی را جهت خوردن گوشت در خارج از بازار مسلمین شرط ندانسته، آیت الله صدر هم دست دادن زن و مرد را جایز دانسته، اصلا همین است که میبینی این مسلمانان غیر ایرانی راحت با نامحرم دست می دهند.

آن یکی پیام‌داده که سید جان کجای کاری؟ فکر کردی فقط در امریکاست که حجاب موجب تبعیض میشود؟ نه برادر! در همین ایران خودمان هم، چادری که باشی، بخش خصوصی استخدامت نمیکند! بخش دولتی هم که مدتهاست استخدامی ندارد. پس باید یا بیکار بمانی یا چادر را از سر بکنی. بدتر از آن، بیا و یک سر با یک دختر چادری چند قدم در پاساژهای همین تهران راه برو، ببین سنگینی نگاههای این وطنی ها بیشتر است یا آن اجنبی ها؟ فروشندگان، خانم چادری را که میبینند فکر میکنند فقیر است، پول ندارد که خرید کند، سربالا جوابش را میدهند.

آن یکی پیام داده، چادر مگر نماد مذهبی بودن است؟ چادر صرفا نماد حکومت است و بس! چادری که باشی، یعنی به نحوی به حکومت ربط داری و یا خودت، یا شوهرت و یا پدرت حقوق بگیر دولت و حکومت است. شده است یه نشانه که بفهمیم کدام ها به شیر نفت وصلند.

و در نهایت دوستی گفت: این پستت موجب گرایش دختران محجبه به مراجع تقلید غیر ایرانی میشود و شاید به «مصلحت» نباشد، از صفحه ات برش دار!

و من ماندم و مرور مقوله‌ی تکراری «داستان های نگفتنی» و یادآوری مقدمه منظومه سفر تکوین شاندل، آنجا که میگفت: حرف‌هایی هست برای «گفتن»، که اگر گوشی نبود، نمی‌گفتم و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛ حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند. حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند، و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند...اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند، اگر یافتند، یافته می‌شوند و در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند، و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند.

سید محسن روحانی
@mohsenrowhani
شاکی بودنش از خصلت های همیشگی اش است، این دفعه ترامپ شده است دلیل این از کوره در رفتگی. می گوید: اقتصاد کشورمان (ایتالیا) دارد با خاک یکسان می شود!

ربطش را به ترامپ نمی فهمم!

ادامه می دهد: سیاستهای اقتصادی اش بر تمام کشورهای اروپایی فی الفور تاثیر می گذارد. این کرونا هم مزید بر علت شد که صادرات محصولات غذایی مان چه کشاورزی چه لبنیات و سایر اقلام خوراکی و نوشیدنی ها قطع شود و فصل بهره وری کشاورزی با درآمدی قریب به صفر به پایان برسد.

ساندیپ از راه می رسد و غرهای ساوریو را می‌شنود. از هند آمده و هنوز دانشجوست. با این که کلاس ها آنلاین شده اند باز هم در خوابگاه مانده و بر نمیگردد کشورش. میگوید اینجا بمانم خرجم کمتر از هند است، مبلغ بلیت هواپیما چند برابر شده. بماند که تمام مسافران ورودی به هند الزاما از فرودگاه به هتل های مخصوص قرنطینه منتقل می شوند و هزینه هتل هم بر عهده شان است. او هم خدا خدا میکند که ترامپ رای نیاورد. از تورم پولشان می نالد. زمانی که آمده هر دلار پنجاه روپیه بوده و الان در بازارشان ۷۷ تا ۸۰ روپیه خرید و فروش می شود. میگوید هند رسما شده بازیچه ی چین و آمریکا و حتی پاکستان! چین آمده مدام در مرزهایمان پیش روی می کند و کک سیاست مدارانمان هم نمی گزد. سربازانمان را کشته و هیچ غلطی هم نتوانستیم بکنیم. از آن بدتر پاکستان است که با هواپیماهایی که از آمریکا خریده می‌آید و ارتش ما را تحقیر می‌کند و می‌رود. جت‌های جنگنده‌ی هند هم که در مقابل آنها چیزی شبیه ماکت اند! همین چند وقت پیش یکی‌شان را زده بودند و بعد هم خلبانش را نشانده بودند در بین خودشان و به سخره گرفته بودندش و فیلمش شده بود ترند شبکه‌های مجازی‌مان. وضعیت ارتباطاتمان با همسایگانمان رسما افتضاح شده. چین ملامت‌مان می کند چون غول‌های اقتصادی دنیا مشغول خروج از چین و استقرار در هندند. آمریکا طرح‌های تشویقی گذاشته برایشان تا چین را ترک کنند. این وسط ما شده ایم گوشت قربانی.

ساوریو میگوید: من که چشمم آب نمیخورد که این بایدن رای بیاورد، مردک دو کلمه سخنرانی بدون تپق بلد نیست، چهل سال است در سیاست است و یک خاطره‌ی خوش بین سیاه و سفید برجای نگذاشته، صبر کنید و مذاکرات را ببینید سه ماه دیگر ترامپ با خاک یکسانش می‌کند. خود شما بگویید بنظرتان ممکن است یک طرفدار ترامپ در دوره قبل، این سری به بایدن رأی دهد؟ حالا ببینید کی گفتم؛ ترامپ باز هم برنده‌ی «رأی نه به طرف مقابل» می‌شود.

ساندیپ عصبی می‌شود، حتی حرف اینکه چهار سال دیگر هم ترامپ بر مسند قدرت باشد کلافه‌اش کرده. فقط میگوید خدا بخیر بگذراند...
@mohsenrowhani
صدای نوتیفیکشن واتس آپ می‌آید و جملات انگلیسی که صفحه‌ را پر کرده‌اند.ترجمه‌اش میشود شرکت دیگری ورشکست شد،چندمی است؟ اهمیتی ندارد.من حرفش را میزنم چون دوستم‌ به تبع محتوای آن چند خط بیکار شد.خبر را خوانده. تماس گرفته و به فارسی و انگلیسی پدر و مادر زمین و زمان را میشمارد.
شغل پاره وقتش از دست رفته بود.عصر روزهایی که صبحش دانشگاه بود را پر می‌کرد.اصلا بگو کدام دانشجویی! دانشگاه‌ها معلق و‌نیمه تعطیل،کرکره ترم بعدی را هم پیشاپیش پایین داده‌اند.
برای این رفیق من،نگرانی اصلی، از دست رفتن کار نیست فقط. نبودن همکارهایی که حکم خانواده را داشتند جای خالی بزرگیست،که باچیز دیگری پر نمی‌شود.
به برکت لاتاری به آمریکا مهاجرت کرده.خودش میگوید سال‌ اول شش روز از هفت روز هفته را سرکار بوده که بالشتش را از دلار پر کند.برای روزهای بارانی.
وسط غرولند کردن، انسان دوستی‌اش میگیرد. نگران رییسش هم هست.او که با بیست‌و‌چهارسال سابقه به تیغ تعدیل نیرو خورده و خانه‌پر سه ماه دیگر حقوق می‌گیرد. نگران آن خانوم باردار هم هست که سه ماه آینده فارغ میشود ولی بیمه‌اش از ماه دیگر تمام است.بچه بدون بیمه را چطور باید بزرگ کرد...
دیروز صبح تا شب چشمش توی سایت‌های کاریابی بود.کلی ایمیل فرستاد.تماس گرفت.انگار بسته‌اند و رفته اند. مثل فروشگاه‌های برندهای لوکس خیابان پنجم و ششم منهتن.
قانون هم گفته اجاره ندادن در ایام قرنطینه مفسده فرار مالیاتی یا حتی ورشکستگی ثروتمندتر ها را دارد. موجر و مستاجر کلهم مشمول شرایط فورس ماژورند. پس حتی اگر بیزینستان تعطیل است، باید اجاره مغازه تان را سر وقت بپردازید.
اجاره‌ها فسخ شده و دفترهای خالی باد تابستانی می‌خورند. مثل چند واحد کناری دفتر ما. جمع کرده‌اند رفته اند خانه. دور کاری یوق گردن همه شده. شیرمرغ تا جان آدمیزاد را اینترنتی میفروشند. و البته که خریده هم میشود. جوشش و زندگی از حضور خالی میشود. همه چیز به پشت مانیتور و کیبورد می‌رسد.
در چند ماه، تعداد بیزینس های کوچک با کمتر از صد کارمند در شهر نیویورک، از سیصد و چهل هزار به دویست هزار رسیده! الباقی اعلام ورشکستگی کرده اند!

بیزینس های کوچک میروند که آینده را آنلاین رقم بزنند.
@mohsenrowhani
این ضعف آدمی‌ست، ناشی از کمال‌گرایی افراطی‌اش.

که همه چیزهای خوب را هم‌زمان در یک مکان می‌خواهد. همه چیز را دم دست و سهل‌الوصول می‌پسندد. خانه‌را، همسر را، خانواده را. می‌گوید نزدیک باشد، حتی با کیفیت کمتر.

آن‌ها نزدیکِ «کم» را به دورِ «عالی» می‌فروشند.

اما یک آدم با جهان‌بینی وسیع‌تر همه دنیا را مکانِ نزدیکش‌می‌بیند. این نگاه، دل‌گُند‌گی می‌خواهد و مردِ عمل. این که بتوانی یک «خوب» را بخواهی و برای داشتنش همت کنی. و حتی از مکان معیارت دور شوی.

اینکه اراده کنی و هر جا خواستی خانه‌ات شود.
کاری که برای نیل به هدف باید...
کاری که یک‌نفر برای هم پایی ات باید انجام دهد.
@mohsenrowhani
دستهایم را اهرم کرده‌ام که بالاتنه‌ام نیفتد.روی چمنِ تازه‌زده نشسته‌ام.بی خیال اینکه رد لهیدگی‌اش روی شلوار روشنم بیفتد.
چشم‌هایم را پشت شیشه عینک باریکتر کرده‌ام.
خورشید،آن طرف شهر میرود که توی افق محو شود.
شعله‌هایش اما ابرهای سفید پنبه‌ای صبح را مثل چشم‌های اشک‌دار، سرخ کرده.انگار کُن ابرها از رفتن خورشید دل‌شان رفته باشد. و این دل‌رفتگی ابداً به تکرار هرروزه این روال ربط نداشته باشد. مثل آنی که هرروز از بیرون رفتن دلبری کمی‌‌دلتنگ میشود.روزی یکبار دلشوره رقیقی به جانش می‌افتد.کم است ولی هر‌روز است.
بعد آسمان از رفتن خورشید دامنِ رنگی تن کرده که بالایش آبی‌ست و لبه‌ پایینش سرخ و طلایی.
این‌همه به کارند که پس زمینه عکس من را بسازند. وقتی نصف دیگری را درختان سبز تیره سنترال پارک گرفته. درختانی که پشت به سن رومو دارند و رو به دریاچه. به چینِ آبی‌اش از باد غروب‌ْگاهی.
رو به من که این‌ها را جمله‌گی در تصویر حبس کنم.
نگاهم اما به متن است.
چند کیلومتر دورتر از من ساختمان افسونگر پارک پیداست.روزی شاهکار قرن بیستم بوده.بساز و بفروشش رسیده به هزارونهصد و سی.صاف! اول رکود اقتصادی امریکا.نگاه می‌کنم به ابهتش نمیفهمم چطور واحدهایش خالی مانده بوده.چطور میشده پول داشته باشی و نخواهی غروب و طلوع سنترال پارک‌ توی اتاقت باشد.
رکود عرصه را تنگ کرده بوده و واحدهای این پیکره باد تابستانی میخوردند.«سال‌ها گذشت که توی چشم‌ها بیاید». راه افتاد و‌رسید به اوج موج‌سینوسی‌اش.اینکه تایگر وود روزهایش را آنجا شب کند،استیو جابز یک واحدش را بخرد و داستین هافمن هم ساکنش شود. حتی بونو.
سن رمو در فراز اقتدارش هم به خیابان هفتادوپنج راه داشت هم هفتادوچهار.
حالا اما..
الان هم راه دارد..
سر جایش ایستاده و دوباره نقشش آسمان منهتن را از وسط پارک دلبر میکند.
اما کدام خیابان؟ همانیکه‌از هجوم ویروس خلوت شده، که دیوار‌هایش لخت‌وعور به درهای ساختمان‌ها نگاه میکنند؟ شهری که آدم‌هایش از ترس جان، پوزه بند بسته‌اند و نفس کشیدنشان به قاعده شده.
آدم‌هایی که دیگر نه کار دارند و‌نه کاسب اند.
سن رمو با همین چند جمله توی ذهنم خسته میشود.
گویی موج‌ سینوسی‌اش بعد از سال‌ها داغی بازار، به اعتبار بیماری،دوباره راه فرود را نیل میکند.
آن سمتِ موج، رکود اقتصادی بود.اینورش هم به آنجاها خواهد رسید.
ساختمان دلبر دوباره واحدهایش را خالی می بیند.
زندگی بی‌حضور پویای شهر، اعتبار تجمل‌ را هم به سخره گرفته..
سن رمو خسته در پس غروب، دلتنگ شده و کبود .چراغ‌های روشنش کم‌اند..
مگر یک بنا چقدر جان دارد که دوبار افول دنیا را ببیند..
@mohsenrowhani

https://www.instagram.com/p/CDWN6tCp01c/?igshid=fqakoacy4kp1
ببین.
فکر می‌کنی چرا می‌گویم پیامبری؟

سنجش مای معمولی با معصومین محل ایراد است چون آن‌ها بری ازهر خطایی بودند.
اما پیامبران نه!
من آن‌ها را خیلی دوست دارم.
خیلی مثل ما بودند.
یعقوب مفتون فرزندش شد،یوسف لغزید،مثل یونس خطا کرد و‌تاوانش را داد،حتی موسی تعلل کرد که خدایا آدم را چطور محشور می‌کنی!؟
می‌بینی پیامبرها خیلی مثل ما بودند.
یعنی ما خیلی مثل آنهاییم.
اصلا خدا از وقتی بشر را آفرید و خلیفه‌‌ی خودش کرد خواست که «پیام» خدابودن‌ش را «ببرد» روی زمین.،
حالا کدام شان می‌برد؟
کدام‌مان می‌بریم؟

آنی که بیشتر از همه مظهریم.
مظهر هرآن‌چه خوبیست‌،
صبوریست
همت است
خلق نیکوست.
عزم راسخ است
جنگ با دنیاست
جنگ با علقه‌ست..

حالا که به دین ما می‌آید؟
آنی که به ما ایمان پیدا کند.

و
تو
چون مظهری پیامبری.
بپذیر از من منطقم را.
دینت هرچه باشد من مومنم به آن.
قبول؟
@mohsenrowhani
نظر سنجی ها را نخوان!
صفحه‌‌ی پیامش در اینستا را باز می‌کنم.
به انگلیسی نوشته :‌«واقعا باورم نمیشود! یکی از دوستان ایرانیم که فعال حقوق بشر است دَم از طرفداری ترامپ می‌زند و ادعا می‌کند این نظر همه‌ی ایرانی‌هاست. سید! این جمله واقعیت دارد؟!»
مارگارت است، یک حقوق بشریِ دو‌آتشه‌ی متولد ایالت تگزاسِ ترامپ پرست. از ترم سوم حقوق می‌شناسمش. می‌داند موضوع تزم درباره تحریم‌های اقتصادیست، چند باری هم در جلسه‌های ارائه‌ام دیدمش.
وقت و حوصله‌ی نوشتن ندارم. میدانم هم که به یکی دو خط جواب، قانع نمی‌شود.
میکروفون را بالا میکشم و ثانیه شمار پیش میرود، می‌گویم: «ممکن است سوالت را صوتی بپرسی؟» ارسالش میکنم. سین میشوند.
زیر اسمش کلمه‌ی درحال ضبط با سه نقطه نوشته میشود.
برمی‌گردم سر مانتیور که کارم را انجام دهم.
صدای نوتیفیکیشن اینستاگرام بلند میشود.
بازش می‌کنم.
می‌گوید: «سید من باورم نمیشود که اینها فعال حقوق بشر باشند آن هم بشرِ ایرانی! چطور می‌شود سنگ ترامپ را به سینه بزنند وقتی بیشترین آسیب را از انتخاب دوباره‌اش خواهند دید! یک جوری هم وانمود میکنند که انگار همه‌ی مردم ایران هم حامی ترامپ‌اند! آخر با کدام عقل جور در می آید این حمایت؟»
فایل اول تمام میشود و دومی را پخش میکند: «منطقی نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم، شاید فقط ثروتمندانتان میتوانند طرفدارش باشند، یا تولید کننده‌هایی که لنگِ واردات مواد اولیه نیستند. احتمالا تحریم، بهترین حامی اینهاست. یکه تازی در بازار بدون رقیب خارجی، ولی طرفداری مردم عادی از ترامپ را هیچ رقمه باور نمیکنم.»
ذهنم در حال حلاجی حرف‌های حسابش است که صوت بعدی میرسد و می‌گوید: «قبول دارم که آدم باید دموکراتِ زیادی خوش‌بینی باشد، که فکر کند بایدن رای می‌آورد! این را همه‌مان دیگر باور کرده‌ایم، اما اینکه ایرانی‌ها و چینی‌ها و روس‌ها هنوز هم طرفدار ترامپ‌اند برایم غیر قابل هضم است، هرچند چهارسال قبل هم می شنیدیم که هر سه کشور در عمل طرفدارش بودند و از شکست هیلاری خوشحال شدند».
سبابه‌ام را روی میکروفون نگه می‌دارم و می‌گویم: «حالا تو چرا انقد مطمئنی به رای آوردن ترامپ؟ نظرسنجی ها که عکس این را می گویند»
جواب می دهد: «در نظر سنجی‌ها اغلب، آمریکایی‌های دموکرات‌ شرکت میکنند! چون محافظه کار نیستند و از طرفی باسواد‌ترند و حوصله پر کردن فرمهای متفرقه را دارند.
جمهوری‌خواهان فقط می‌آیند و رای اصلی را می‌دهند و تمام! اینها اصلا نظرسنجی شرکت نمیکنند که! نظرسنجی‌ها را نخوان سید! سری قبل هم پیروز بلامنازع همه‌شان با اختلافِ عجیب زیاد، کلینتون بود ولی آخرش، ترامپ رئیس جمهور شد.»
با لحن کمی آرام‌تر می‌گوید: «از طرف دیگر، به نظرت مردی که همه‌ی قوانین ملی و بین‌المللی را زیر پا گذاشته، چطور در این انتخابات پایبند به قانون می‌ماند و تخلف نمی‌کند؟ همین الان هم سیستم پست را از بیخ و بن! عوض کرده».
توی ذهنم راستیِ این حرفش را بنا به تجربه‌ی شخصی ام تایید کردم. نامه‌هایی که تا قبل از ماه اخیر، از هر جای آمریکا به سمت دیگر دو روزه می‌رسیدند، الان اقلا ده روز، در راه می‌مانند.
ادامه اش می‌گوید: «بنظر تو طرفداران این مردک در این چهار سالی که بهترین سال‌های اقتصادی‌شان رقم خورد، چرا باید رای شان را عوض کنند؟ مثلا چون جنبش «جان سیاهان ارزشمند است» راه افتاده؟ یا چون با ماسک گذاشتن و از کار افتادنشان مخالفت کرده؟ اتفاقا موضع‌ش علیه این جنبش و «چینی نامیدنِ کرونا» خودش یک برگ برنده شده! همین دانشکده‌ی حقوق خودمان را بچرخ و از بچه های دموکرات‌ترین رشته در دموکرات‌ترین شهر امریکا بپرس! غالبشان همین چند ماهه رای‌شان برگشته و ترامپی شده‌اند! باور کنی یا نکنی، مادرم را هم ترامپی کرده!» اینجا را با خنده می‌گوید.
صدایش کمی دورتر میشود و می‌گوید: «یعنی بیشتر ضد بایدن‌اند. خوب می‌دانند با فرمول اوباما-بایدنی، تا سال‌ها باید دود مشکلات اقتصادی این کرونا در چشمشان برود. ببین‌‌! ترامپ دارد رسماً رشوه میدهد! بخشش مالیاتی امسال و سال بعد یعنی پرداخت سالانه چندین هزار دلار به هر حقوق‌بگیر آمریکایی! میدانی همین یک شعار، خودش چند میلیون رای به سبدش اضافه می‌کند؟ این را هم در نظر داشته باش که این شعار از سوی کسی است که به هر چه چهار سال قبل وعده داده، عمل کرده! نه کسی مثل بایدن که سابقه اش پر است از شعارهای پوچ. من ضد ترامپم چون شخصیت ریاست جمهوری ندارد و سیاست‌های مهاجرتی‌اش برای منی که وکیل معاضدتی و مدافع مهاجرانم، ضد انسانی‌ست ولی باز هم نمیفهمم ایرانی‌های فعال حقوق بشرِ اینجا و ایرانی‌های داخل ایران به ادعای اینها، چرا باید طرف او باشند؟»
نوبت من می‌شود! میروم که به حرف‌هایش در مورد فعالین حقوق بشری ایرانی پاسخ دهم...
سید محسن روحانی
@mohsenrowhani
استوری‌‌اش را یک ناشناس برایم فرستاد. تصویر زمینه، کتاب‌های تلنبار شده دبیرستان است و پیش دانشگاهی که روی زمین پخش شده‌اند. از عنوان‌هایش میفهمم کنکور انسانی داده. پایینش داخل کادر نوشته: «رتبه سه رقمی مهم نیست، باید گرفتار نباشی تا دانشجویی ات‌ رنج نشود» در کادر پایین تایپ می‌کنم: « عزیز دل، رتبه‌ت چند شده؟» تا استوری بعدی پانزده ثانیه را پر کند جوابش از بالای صفحه پیدا می‌شود: «سلام دکتر، صد و بیست‌ و هفت»
همین قدر نوشت. بی جملات جسته گریخته که آدم‌ها وقت نوشتن از حال خوبشان قاطی‌اش می‌کنند. بی استیکر ذوق و خنده. بی تفاخر جاهلانه یا عالمانه. بی اینکه از کلاس کنکور نرفته بگوید و وضع زندگی‌اش. بی‌هیچ انگیزه‌ای در پیش و پس این عدد. عددی که برای داشتن‌ش پولها خرج‌ میکنند و باز بدستشان نمیرسد. همین طور خالی نوشتش. چند ثانیه برایم با این فکرها گذشت، سریع نوشتم: مبارکا باشه، آفرین گل پسر، به سلامتی کدوم دانشگاه میخوای بری؟» تا جوابش بیاید، صفحه اش را نگاهی انداختم، ساکن یکی از روستاهای شیراز بود. در چند پست از سختی‌های کشت گندم و برداشت محصول نوشته بود. از مشکلات با دوچرخه رفتن به شهرستان نزدیک‌شان برای دبیرستان. از همه چیز. پایین صفحه کلمه تایپینگ با نقطه‌های جلویش کمرنگ و پر رنگ میشد، منتظر بودم بنویسد حقوق دانشگاه تهران، یا بهشتی یا علامه، چیزی حول همین جاها. نوشت: «راستش میخوام دبیری بخونم، شغل و حقوق معلمی تضمینه، دردسر کار ندارم تو آینده. یه لقمه نون واسه زندگیمون میارم» خواندمشان، اما دریغ از فهم منطقش. واقعا درک نمی‌کردم چرا باید با آن رتبه فکر این دانشگاه باشد. دوست داشتم نزدیکم بود و این ها را سرش داد میزدم. نوشتم: ‎«چی داری میگی؟ تو با این استعدادت باید فقط حقوق بخونی. باید بری بهترین دانشگاه‌های تهران. باید قدمای بزرگ برداری و از هیچی نترسی. کسی که تونسته تو مشکلات روستا درس بخونه جوری که این رتبه رو کسب کنه یعنی بلده نون در بیاره. نگران چی هستی؟ کنار درست کار هم میکنی. خب؟» میدانستم ‌ناراحت می‌شود یا نه. ولی میخواستم بشود! باید به او برمیخورد که از فکر کوتاهش بیرون بیاید و دورتر را ببیند. استیکر خنده گذاشت و نوشت: «چه خوب دعوام کردین. انگار داداش بزرگ نداشتم باشید. راستش نگران کارم هستم. من بچه‌ی روستا تو تهران چیکار میتونم بکنم؟!» نوشتم: «چه تهران چه هر جای دنیا، استعداد و لیاقتت رو نشون بده، درستکاری و همتت رو به کار بگیر، هر جایی میتونی موفق باشی. من کمکت می‌کنم. نگران نباش. ولی حق نداری با محدود کردن آینده ت کفران استعدادتو بکنی. تو باید خوب و زیاد، رشته‌ی خوبی رو بخونی. دنیا به بیشتر از معلم بودنِ تو، بهت نیاز داره» دلم از گفتن اینها رقیق می‌شد. از ته دلم میخواستم حرف هایم را بپذیرد. دوست داشتم بفهمد از این به بعد نقطه عطف زندگی اش باید نمودار حرکتی با شیب صعودی داشته باشد. دوباره تایپینگ شد. قطع شد. نگاهم به سفیدی صفحه بود. صوت فرستاد. فلش آبی را زدم. صدای دورگه ای بین پسرانه و‌ مردانه با لهجه شیرازی گفت: «دکتر جان، دمتون گرم از اونور دنیا حالمو خوب کردین، دلمو هم گرم، چشم، حقوقا رو اول میزنم. میدونین؟ "کاش سختی زندگی فقط درس خوندن باشه." من هراسی ندارم ازش. کاش کار باشه من مخلصتونم هستم. میرم حقوق می خونم. دعا کنین از اولش تهران برام کار پیدا بشه بتونم واسه خونه پول بفرستم. از اینجا من برم، بابام دستش خالی میشه.» صدایش داشت گوش من را در این ور دنیا پر میکرد و چشم‌هایم را داغ. ‎نوشتم: «دمت گرم. مرد شدی دیگه. از صدات معلومه». نتایج که اومد، خبرم کن...

@mohsenrowhani
امید اصلا چیست؟

از من بپرسی می‌گویم؛ یک فضای بخاری و توهم‌ناک است و چیزی از جنس رؤیا. نه خواب البته! رویایی با استقامت آرزو و وضوح تصورات ما.
آدمِ امیدوار چشم هایش را می‌بندد و یا به جایی زل میزند. این کار را میکند چون قرار نیست چشم سر چیزی را رؤیت کند و عملی انجام دهد بلکه در لحظه نورون های مغزش را به هم وصل میکند و امیدش را میسازد و بعد نتیجه‌ی اصلی را در نقطه ای دور یا نزدیک می‌نشاند.
مثلا خودش سر خیابان نشسته و چیزی که امید به تحقق ش دارد را دو خیابان بالاتر پارک می‌کند. نه آنقدر دور میبرد که مثل آرزو محال شود، نه خیلی دم دست که بشود برنامه روزانه.
آدمی، امید را روی مرزی باریک بین تحقق و عدم آن جا میدهد. به آن رنگ و لعاب میدهد و بر و رو. به آن وجود میدهد، علاقه مندش میشود.
بعد از آن فاصله میگیرد. عقب میرود و روز و شب در صدد تحقق‌ و تجسدش میکوشد.
ولی خب امید، به خودیِ خود چیزی جز تصور ذهنی ما آدم‌ها نیست و حتی به اندازه خواب هم وجود خارجی پیدا نمیکند. اما لباس امکان میپوشد.
فرد امیدوار برای تحقق آن موضوع که هرچه میتواند باشد تلاش می‌کند. برای رسیدن روز خوب، شغل خوب، همسر خوب و مالِ زیاد و هرچه.
شاید امید دو نفر، یکی باشد اما قدرت جذب موضوع «امید» صرفا برای فردی که در حال تلاش است جنبه انگیزشی دارد و دیگرانی که برای آن تلاش نمیکنند، همان ناامیدهایی اند که فکر می‌کنند هیچ راهی برای رسیدن به «امیدِ» محقق شده وجود ندارد.
شاید امید واهی دادن، نوعی توهین به آدم‌ها محسوب شود، اما میزان انگیزه ایجاد شده در افراد‌ به سبب تشکیل یک «امید» در دوردست‌ها گاهی مسیر زندگی شان را تغییر می‌دهد و کیفیت آن‌را به طرز چشم‌گیری بالا میبرد.

از من بپرسی می‌گویم؛ هنوز هم آدمی با امید زنده‌است.
@mohsenrowhani
یادداشت اخیرم در ژورنال حقوق بین الملل انجمن وکلای ایالات متحده را میتوانید در لینک پیوست از نظر بگذرانید:

https://www.academia.edu/43888680/Legal_Development_in_Iran_2019?source=swp_share

از طریق این لینک می توانید علاوه بر مطالعه‌ی بخش ایران، به دستاوردهای حقوقی سایر کشورهای جهان نیز دسترسی پیدا کنید.
همچنین مقاله‌ی سال گذشته‌ام و متن کامل نشریه شماره‌ی پنجاه و سه نیز در همین صفحه ارائه گردیده است.

این ژورنال به عنوان پر تیراژترین و معتبرترین نشریه‌ی حقوق بین الملل در دنیا، هر سال، دستاوردهای حقوقی اغلب کشورهای جهان را در سالِ قبل، گردآوری و در اختیار محققین و سیاستمداران و قانونگذاران سایر کشورها جهت اطلاع و الگوبرداری قرار می‌دهد.


در شماره‌ی پنجاه و چهار این نشریه، اصلاحیه‌ی قانون تابعیت و اعطای شهروندی از طریق مادر، آیین‌نامه‌ی حمایت از شرکت‌های نوپا و اصلاح قانون مبارزه با پولشویی از قوانین مصوب سال ۲۰۱۹ کشورمان انتخاب و مختصرا تحلیل و معرفی گردید.

در سه ماه آتی، قوانین سال ۲۰۲۰ را گردآوری و جهت چاپ ارسال می نمایم. امید که با همراهی شما، دستاوردهای حقوقی قابل ملاحظه‌ای از کشورمان در شماره‌ی آتی این نشریه درج شود.


لطفا نظرات و یا پیشنهادات خود در این خصوص را از طریق ارسال پیام به آدرس به اطلاعم برسانید:
https://instagram.com/mohsenrowhani
Audio
در این پادکست به برخی از سوالات دوستان در خصوص مسائل زیر پاسخ داده ام:
-نگاه جامعه دانشگاهی و نخبگان امریکا به ترامپ و بایدن
- تحلیل تعداد بالای رأی های ترامپ
- احتمال آشوب
- چرخش اقبال یهودیان از ترامپ به بایدن در روزهای منتهی به انتخابات
- وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایالات متحده بعد از کرونا
- شرایط اقتصادی موجود
- راهکارهای حقوقی ترامپ جهت پیروزی
- فرایند قضایی بررسی شکایات انتخاباتی
- تقلب یا تخلف
-آینده‌ی ترامپ
- مزایا و معایب حضور بایدن در کاخ سفید

@mohsenrowhani
اینجا نوشته تواضع.
در فرهنگ معین شاید یک صفت باشد با فتحه روی «ت» و ضمه روی «ض» یا دهخدا بگوید: « افتادگی، خضوع و خشوع...»

برای من اما...

مامان پلاستیک را از دست داداش مهدی می‌گیرد. روی میز می‌گذارد و بسته‌های تویش را بیرون می‌آورد. یکی‌یکی نگاهشان می‌کند. به پسته‌های آجیل مخلوط، به شکم‌ شکافته انجیر خشک‌ها، به بسته توت خشک هم دقت می‌کند. تمبر هندی‌ها را کنار می‌گذارد و لواشک‌های بسته‌بندی شده را بر‌می‌دارد. جعبه‌ی باقلوا را تکان آرامی می‌دهد و تاریخ رویش را نگاه می‌کند با این که خیالش راحت است داداش همیشه بهترینش را می‌خرد.
راستش هیچ‌کدام از این چک کردن‌ها لازم نیست، ولی من همیشه لازم دارم آن بسته‌ها یکبار به دست مادرم خورده باشند.
بعدش که دوباره همه را می‌ریزد داخل همان پلاستیک سفید سفارش می‌کند که:«بگو تو یه کارتن محکم بذارن راه دوره، بسته‌ها چیزی‌شون نشه، خورد نشن تو راه».
او سفارش مادرانه‌اش را می‌کند و همین بیمه‌‌ی خوراکی‌های من است.
داداش مهدی همه را می‌برد تا اداره‌ی پست و می‌چیدشان توی یک کارتن مناسب و این آخرین برخورد دست‌های مهدی‌ست با آن پاکت‌های خوشمزه‌ی پر خاطره.
آجیل‌ها با چسب و همه چیز محکم می‌شوند و تا فرودگاه امام می‌روند و تهران را ترک‌ می‌کنند که کنار چمدان‌های پرسوغاتی مردم یا شاید بسته‌های بزرگ و گران قیمت، شاید کنار یک قالیچه لول شده یا یک کارتن کتاب، وسط چند تن بار به دوبی برسد. آنجا نیروهای سکیوریتی چون بار از ایران آمده که به نیویورک برسد، با کاتر چسب ایرانی را باز می‌کنند و چشمشان می‌افتد به آجیل‌های بسته‌بندی شدت، شاید سعی کرده‌اند‌ بفهمند روی پاکت چه نوشته. بعد دوتایش را پاره کرده‌اند که ببینند حتما همه‌اش آجیل است و خوراکی و مجاز. گمانم حتی حق داشته‌اند اگر دلشان خواسته باشد که همه‌اش را خودشان بخورند و هیچی به من نرسد. آجیل مِیْداین ایران است ناسلامتی.

بعد دوباره، نامرتب و شخلته، بسته‌ها را برمی‌گردانند سرجایش. چسب کنده را سمبَل می‌کنند و چسب عربی دیگری رویش می‌زنند. کارتن خسته سوار هواپیمای دیگری می‌شود و ساعت‌ها بعد در نیویورک روی چرخ حمل بار کج و کثیف شده می‌رسد به قسمت چک‌کردن مرسولات پستی. آنجا هم آدرس فرستنده را می‌بینند و دوباره با کارد به جان بسته می‌افتند و کارتن را می‌درند.
نگاهشان به خوراکی‌ها می‌افتد، بوی پسته و زعفران و گلاب می‌زند بیرون و شاید آن‌ها هم دلشان خواسته همه‌اش را بخورند و هیچی برای‌من نماند.

کارتن زخمی را دوباره با چسب‌های آمریکایی ترمیم می‌کنند ‌و تحویل پست داخلی می‌دهند.
که بیاید دم در دفتر من و یک روز سرد زمستانی را گرم بسازد.
از وضع بسته‌ی پستی آنچه بر آن گذشته را درک می‌کنم.
انگار خودم باشم وقت آخرین سفر از تهران تا نیویورک.

می‌دانم برای سومین بار است که چسب کارتن را پاره می‌کنم. درش که باز می‌شود دوباره عطر گلاب و هل و دارچین، ذوق سفره‌ی عید ‌و شب یلدا می‌ریزد توی دلم.
لبم از خنده‌ی بی صدا، جمع نمی‌شود. نه پاکت باز پسته‌ را می‌بینم، نه در بی چسب ظرف انجیرخشک‌ها را.
دستم را روی پاکت‌ها می‌کشم و راه آمده را در ذهنم برمی‌گردم عقب. تا به دست‌های مامان برسم.
می‌دانم دعایش را بدرقه کارتن کرده وگرنه دور نبود که به دستم نرسد.

با هر بسته‌ی ارسالی مفصلاً قربانش می‌روم ‌و دلتنگشم می‌شوم.

بیخیال همه‌ی درگیری‌های کار و زندگی.
بیخیال همه‌ی سختی راهی که کارتن خسته طی کرده، که برای عوض کردن حالم صدها کیلومتر راه آمده.

به نوشته روی پاکت‌ها نگاه می‌کنم.

به تواضع،
کلمه زورش را می‌زند و جای سوهان حاج حسین و پسرانِ میدان هفتاد و‌ دو تن، باقلوای حاج خلیفه‌ی میدان میرچخماق، زعفران مجتهدی خیابان شیرازی و ده‌ها چیز دیگر را خالی می‌کند. همه‌ی این‌ها در لحظه عبور می‌کنند.

اما حقیقتی پررنگ‌تر از همه‌ی آن‌هاست.
از اولین بسته‌ی سوغاتی رسیده از ایران، تا هرباری که یک‌پسته باز کنم تا هر باری که باقلوا را با قلوپ چای قورت بدهم،
متاثر از بعد مکان و زمان،
کلمه «تواضع» هم
مدت‌هاست
در فرهنگ لغات من،
دیگر معنی قبلی را ندارد.

مثل خیلی «کلمات دیگر»...
@mohsenrowhani
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی خیلی سریع‌تر از روزگار‌ پیش می‌رود.
مثل یک رقاصه‌ی باله، روی سرپنجه‌های باریک ثانیه شمار هر دم با یک لباس..
هر ساعت با یک موسیقی..
می‌چرخد و می‌رود‌‌.
رخ به رخ ما می‌دوزد و با هر چرخش دور اعداد ساعت دیواری یکبار دستش را دراز می‌کند و گوشه‌ی چشم نازک که...برخیز و با ساز من برقص..
چه حرکات موزونش را بلد باشیم چه نه...
چه آن آهنگ دل نواز باشد یا گوش خراش ..
چه از دل برآمده باشد و چه بر دل ننشیند، باید به میدان رفت.
باید قدم گذاشت روی کف یخ زده روزگار که در هر فصلی صیقلی و لیز است و نامطمئن ...
باید بارها با آرنج و زانو زمین خورد و با دست های یخ زده بلند شد. باید صورت رنگ باخته از لرز مشکلات را سرخ نگاه داشت و بعد از هر بار زمین خوردن با خون دندان شکسته، خنده‌ای از جنس جوکر از گونه تا گونه کشید...
باید پیش رفت..
دست فتانه‌ی زمانه را در دست گرفت و با هر ریتمش رقص پا کرد.
باید به مثابه‌ی اشرف مخلوقات رقصید.
چونان که هر بیننده‌ای گوید؛


رقصی چنین میانه‌ی میدانم ارزوست.
@mohsenrowhani
همیشه می‌گفتم شش‌ماه دوم سال باید خودت به زندگی بدمی که پویا شود. نه آفتاب آنقدر جان دارد که گر بگیری و انرژی شیرجه زدن داشته باشی نه هوا به اندازه کافی همراهی می‌کند. باید خودت «ها» کنی توی دست‌های یخ زندگی که جان بگیرد و پیش برود، که برنامه‌هایت مثل برفِ گلی شده، کف آسفالت روی زمین نمانند و لای شیار لاستیک ارابه‌های دیگران حیف نشود.
خب زمستان خودش به شب‌های طولانی معروف است ولی اینجا قوانین فیزیک فنا شده‌اند.
فکر کن یک چیزهایی خودشان باعث انبساط زمان‌اند که با این فصل دست‌به‌دست هم بدهند و نقطه‌های قرمز تقویم گوشی تلفن روی ماه‌های اول سال کند پیش برود. دائم تصور میکنم شروع سال از زمستان، انگار شروع یک چیز نو از نقطه‌‌ای وسط سربالایی‌ست، بس‌که کهن الگوی سال‌ِنوی ذهنم همیشه لباسی بهاری‌ تن‌داشته.
دیگر یقین دارم که هوای ابری و برفی همهٔ ساعات روز را به بند کشیده و صبح و ظهر را کش می‌‌دهد، آنقدر که همه شبیه عصر جمعه شوند.
وقتی آفتاب از پشت صدلایه ابر برود و فقط آسمانِ گرفته‌ی سفید بشود، گرفته‌ی سیاه.
انگار «برف‌سنگین» که می‌گویند واقعا سنگین است و باعث می‌شود زمستانی که از وسط پاییز شروع شده هی جای لنگرش را سفت تر کند و تا بهار هم بماند. این سنگینی لفظی؛ سرمای ِ ذهن را هم چگال‌تر می‌کند و زمستان را فربه‌تر.
دنیای دیگر ادبیات دیگر می‌خواهد با دلایل دیگر.
وقتی سرمای منقبض کننده، شب‌ها را بسط می‌دهد. و مگر دمای ۳۷ درجه بدن انسان چقدر می‌تواند «ها» کند به دست‌های سرد روزهایی که همیشه دمایشان زیر صفر است؟!

اما خب؛ بگذریم،
زندگی زیر قطر یخ‌زده‌ی قطب شمال هم جاریست.
@mohsenrowhani
2021/03/02 20:25:23
Load New Feed
Back to Top